-
تاریخ: 1401/10/29 ساعت: 12:36
تو تو اشک، تو آتش، تو آب، تو باد تو خورشید تو شب تو زهر تو نفس عمیق. تو لرزش دست . تو لبخند. تو ... تو زندگی. تو دختر من. بین دستای من بزرگ شدی. قد کشیدی. خوب شدی رفتی. من پدری که حتی رفتنت رو هم ندیدم. تو دختری که از روز به دنیام اومدنت زهر و عسل بودی. کاش زهر نداشتی. زهرت پیرم کرد. آتیشی داشتم که ...
سلام
-
تاریخ: 1397/11/26 ساعت: 16:00
بعد از دو سال دوباره برگشتم همینجا. چه حس آرامشی اینجا بهم دست میده. اما درست مثل خونه ای که سال ها متروکه بوده باشه همه چی به هم ریخته. حتی دیگه قالب وبلاگم پاک شده... بعد از این همه مدت بدون حرف بدو
93
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 19:30
در مورد امسال هیچ نظری ندارم...
دختر خورشید
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 17:52
باز دوباره چشمم تو چشمات افتاد. باز هم اون معصومیت دیوونه کننده داشت سرتا پای روحمو به آتیش می کشید. وقتی تو اون چشمای سیاهت خیره شدم قفسه سینم منفجر شد. باز هم چشمام داشت مغرورانه التماست میکرد تا اون دیوار آهنی رو بشکنی و بیای، اما اینبار تنها نبودی. همون کسی که میگفتی اگه جای من بیاد نمیتونی کنار...
پنج ساله
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 17:52
اینم از صدو پنج سال. حالم خوبه. امسال فقط دو نفر تولدمو تبریک گفتن. باقی یا یادشون نبود یا پیشم نبودن. اولین سالی بود که تولدمو دور از خونه بودم. قدم بزرگی برداشتم. امیدوارم بتونم قدم های بزرگتری بردارم. وارد تنهایی بزرگی شدم. اما اصلا نیازی به عادت کردن ندارم. مثل اینکه سالهاست تنها بودمو خبر نداشت...